I love you
مهربونیات چه می کنی با سر نوشت دلم واست تنگ شده بود این نامه رو
واست نوشت حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن
چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون
خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت
برسون
که با تو حرف می زنم بغض می کنم؟ چرا هر بار که وازه های
شفاف دعا را می خواند کسی هر بار که کسی ترا می خوان
د هر بار که کسی صدایت می کند... هر لحظه که کسی با تو
حرف می زند.. حرفم بغضم کلماتم نگاهم اشکی می شوند؟
خیس خیس...؟! برای همین است که باران عاشقانه ترین
اتفاق طبیعت است و چهره خیس آسمان نجوای عاشقانه ای
در ستایش خدا
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم 
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو
کسی دگر
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
عشق مرا در نگاهت تیره و تار مكن ، ای مهربان
نور چشمانت را برایم خاموش مكن، ای مهربان
من سوخته ام از این شرار عشق، تو مرا دریاب
خرقه پوش از این باران عشق شدم ،تو مرا دریاب
قفل سنگین قلبت را برایم باز كن، ای نازنین
شعر سپید عشقت را برایم آغاز كن، ای نازنین
می خواهم تو را، در این لحظه های سخت با من باش
می گذارم نام تو را، در این سینه ی سبز با من باش
تو آن ستاره ی درخشان در سینه ی عاشق منی ، میدانی
تو آن زورق غریب اندیشه ی ذهن عاشق منی، میدانی
می گریزم از افسون دبده ی پر مهرت، ای جانان من
می شتابم به سوی ان قلب خفته ومهربانت، ای جانان من
مردم طعنه ها زدند و گفتند از این عشق پر شرار من
زآن آتشی فكندند در این قلب بی قرار و بی ریای من
بهر فریب آنان نام تو را هرگز بر زبان نیاوردم دگر
می ترسم از این فریب جانسوز كه من تو را نیابم دگر
می روم تا ساحل آرام عشق یابم تو را، شیرین جان
می سرایم لحظه های عاشقی خوانم تو را،شیرین جان
میروم بی شك در این راه تو را می بویم ای دلدار من
غم هجران تو را همراه خود می سازم ای دلدار من

یه جواب از همه ی شما میخوام
خودتو انتخاب میكنی .....اونیكه دوستش داری یا اونیكه تو رو دوست داره


هر کی میخواد داستان (عشق) قسمت اول و دومش رو بخونه بره
بالای صفحه تو قسمت (مطالب پیشین) اونجا میتونید بخونید
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
سکوت را
فراموش
می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می
کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند
ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای
مرا
نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه
معصومت پنجره ای
و جز عشقت،
بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت
دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش
رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...
قلبت را... حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش
را
دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .


دارم دق می كنم بذار بمیرم
آخه هنوز دلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه
چطور دلش اومد از پا بیافتم
بهش نازك تر از گل هم نگفتم
باور ندارم منو تنها میذاره
دلم واسه ش یه ذره شد اما دیگه نیس
لعنت به تو ای دست سرد روزگار
حالا فقط من موندم و این چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر
ای دل صبور و بی كس من
اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر
حالا من موندم و همین دو تا چش گریون
موندم توی این كوچه ها آس و پاس و حیرون
حالا من موندم تو و شب بی ستاره
منم تو و خاطره ها عشقمون می باره
خدا ازت می خوام یادش نیافتم
چه حرفایی كه از عشقم شنفتم
خدا اگه نمی شنوه صدامو
بهش بگو دلیل گریه هامو
اونی كه گفته بود عاشق ترینه
حتی خیانتش به دل می شینه


طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا
وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا
تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا
تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا
درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا
از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا
رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا
مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا



می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

رفت و گم شد تو غروب رفت و از همه برید
اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید
جفت پر شکستشو توی تنهایی ندید
توی واپسین نفس تو یادمی هم پرواز
باز تو می تونی فقط باشی برام نفس ساز
بیا هم هوای من برای من صمیمی
منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی
من هنوز تشنه ی نورم تشنه ی دشت خورشید
زود بیا که باد غربت همه ی پرامو چید
بیا هم هوای من فقط تویی صمیمی
منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی..
من اون پرندم گنگ و خسته
هر پر پاکم روی سنگه
هر یه پری که رخت تو بود
حالا واسه خاک رختی قشنگه!

نمیدانست که آغاز راهش کجا بود
نمیدانست که اکنون کجاست
فقط میدانست که تنهاست
تنهای تنها
نمیدانست که زندگی بی رحم است
نمیدانست که روز هم تاریک است
نمیدانست که خوشی هم پر گریه است
فقط میدانست
زندگی فقط زنده بودن نیست
نمیدانست که دنیایش در یک کلمه خلاصه شده
نمیدانست که زندگی برایش بی ارزش شده
نمیدانست که زندگیش پوچ شده
فقط میدانست که گذر عمر یعنی همین
نمیدانست......
چرا او میدانست
اما خود را فریب می داد.
تا شاید در شب تار ستاره را بهتر ببیند.
I dream about you evey night
I shiver when your in sight
I long to hold you close n tight
I wanna be there with all my might
I m just hoping I'm the girl whos right
هر شب به تو فکر میکنم
وقتی که تورو میبینم میلرزم
دوست دارم که تورو نزدیک خودم نگه دارم
میخوام با تمام توانم با تو باشم
و امیدوارم من همون دختری باشم که برات مناسبه
When i look at you,
i cannot deny there is God,
cause only God could have created some one
as wonderful n beautiful as you
وقتی که به تو نگاه میکنم
نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم
آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه
if i reached for your hand , will u hold it ?
If i hold out my arms, will u hug me ?
If i go for your lips, will u kiss me ?
If i capture ur heart , will u love me ??
اگر دستم به دستات برسه ؛ تو اونها رو خواهی گرفت؟
اگر بازو هامو به روی تو باز کنم؛ منو در آغوش خواهی گرفت؟
اگر به طرف لب هات بیام؛ منو خواهی بوسید؟
و اگر قلبت رو اسیر کنم، دوستم خواهی داشت؟
نامه ی آخر Lyrics
من دیگه دوستت ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو
چون که خودت ندادی فرصتش رو

بهتره این نامه اخر باشه
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارمنمی تونم شاخه ی گل بیارم
بین تو و اون روزا کلی فرقه
تو آسمونت پر رعد و برقه

نه مهربونی نه واسم میخندی
هر دری و من میزنم میبندی
کو اون همه شهرای عاشقونه
کی بود بهم میگفت سلام بهونه
نه نه صحبت سلام بهونه ای نیست

پرنده اینجاست ولی دونه ای نیستخواستی فقط صاحب یه قفس شی
بری و با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم
بعدش بگی دیدی بهت نگفتماز چشم من افتادی نازنینم
دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
اون کسی که میزد دم از حسادت
اگه بمیرم نمی یاد عیادت
منم میخوام اتمام حجت کنمخیال هر دومون رو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتر از آوارگی های منه
من کسی رو میخوام که عاشق باشه
اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو می خوام که نیست مثل تو
پشیمونم دوستت ندارم برو
پشیمونی گر چه نداره سودی
خوب شد که فهمیدم بدی به زودی
من کسی رو میخوام که ناز و کم کم
صدام کنه مثل فرشته مریم
مثل همون روزای آشنایی
نه مثل حالا نه مثل رهایی
جواب بدی ندی دیگه تمومه
نمیدونم جواب واسه کدومه
نامه هامو از بس جواب ندادیجواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه
دل نمیدم دیگه به این رابطه
اما یادت باشه که این آدما
کم نبودن پیشم ولیکن شما
نیستید مثل اون روزای طلایی
کی گفته سه تا وقت داره جدایی
جدایی هر غمش هزار تا بخشه
دل میسوزونه مثل آذرخشه
من هر چه دوست دارم تموم شه نامه
دلم می یاد بازم میدونه ت

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج
وقت قرار و شوق ساعت پنج
برو برو پیش هر کسی که دوست داری

حق نداری اسم منم بیاری
بخوای نخوای زود برو به سلامت
خدا منه بین ما ها قضاوت
I LOVE YOU
عشق نمی پرسه که اهل کجایی ؟ فقط میگه تو قلب من زندگی
می کنی... عشق نمی پرسه که چی کار می کنی؟ فقط میگه باعث
میشی قلب من به ضربان بیفته... عشق نمی پرسه چرا دور
هستی؟ فقط میگه همیشه با منی... عشق نمی پرسه که دوستم
داری؟ فقط میگه دوستت دارم


بازم ببار ای آسمون شاید منم گریه كنم

سلام به همه ی دوستا ی گلم !
چه دوری ،
وقتی كنار تو نشسته ام و به آرزوهای خفته ام فكر
می كنم
چه نزدیكی ،
وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در میدانچه
قدیمی با میوه های كال حرف می زنم .
اتاقم پر از باران می شود ، وقتی رویا ها یم را
فراموش می كنی و چشمهایم را پشت آفتاب جا می گذاری
.
دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی
و در كشتزار زندگی بذرهای شعله می پاشی .
ترانه های جبرئیل را بشنو و از تپه های غرور پایین
بیا .
اگر ستاره ها از راه برسند ماه به تو نگاه
نخواهد كرد ، حرفهایم را باور كن .
یاسمنها درخشنده تر از پیش در حاشیه باغچه نشسته
اند و به آواز ماهی های حوض گوش می دهند
.
دانه های برفكی جامه هایمان را سپید خواهند
كرد . كاش كسی انبوه برف را از بام قلبمان پاك
كند .
رگهای من شبیه زمستان شده ا ند .پلكهای مرطوب
مرا باور كن .
این باران نیست كه می بارد ، صدای خسته من است
كه از چشمهایم بیرون می ریزد .
بیا از دالانهای تاریك بیهودگی عبور كنیم
و به چمنزاران روشن برسیم .
گذشته های خاموش را را دور بریز و خانه را پر
از بوی زنبق كن .
بیا قلبهایمان را در اقیانوس بشوییم تا هیچ گاه
طعم نمك را فرامش نكنیم .
اگر سلامم را پاسخ بگویی ، از آ واز قناریها برایت
انگشتر و گرد نبند می سازم



شاد
باشین
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد . مرغ امید من از شدت غم میمیرد . دل به رویای خوش خاطره ها میبندم . باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد










می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ 
چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی
اما
اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی !

معین
معین در سال ۱۳۳۰در شهرستان نجف آباد واقع در استان اصفهان در خانواده ای کاملا مذهبی و از نظر مالی در سطح متوسط و پر جمعیت به دنیا آمد. او در دوران نوجوانی و جوانی قرآن را با صوت و اشعار و غزلیات شعرای بزرگ را با لحنی زیبا می خواند. وی در سن ۱۸ سالگی با یادگیری ساز تار با نتها و گوشه های موسیقی و آوازی آشنا شد. او در همان دوران با دوستان خود در مجالس شادمانی برنامه های بسیاری در شهر خود و دیگر شهرهای استان اصفهان اجرا می کرد. معین در سن ۲۰ سالگی در اصفهان به خاطر استعداد و صدای زیبای خود توانست با اساتیدی همچون تاج اصفهانی و حسن کسائی آشنا شود و در کلاس های آواز و موسیقی ایشان شرکت کند. معین در سال های پیش از انقلاب اسلامی در ایران از سال ۵۵ تا ۵۸ به طور مداوم هر شب در هتل عباسی و هزار و یک شب اصفهان برنامه اجرا می کرد. او به خاطر همین کار توانست با افراد بیشتری در زمینه موسیقی و آواز آشنا شود.
بعد از انقلاب معین فعالیت های خود را تا قبل از انقلاب فرهنگی ادامه داد و در سال ۵۹ توانست اولین کاست خود را با نام یکی را دوست میدارم را منتشر کند و صدای خود را به تمام ایرانیان در سراسر ایران و دنیا برساند. وی در سال ۱۳۶۰ ایران را ترک کرد و در ایالات متحده آمریکا با کمک هنرمندانی همچون هایده توانست کار خود را شروع کند و تا به امروز ادامه دهد.
شایعات
اولین و باور انگیز ترین شایعه در مورد معین اینست که می گویند معین نابینا می باشد. در صورتی که معین از هر دو چشم بینا است و فقط یکی چشمان او به خاطر صدمه دیدن عصب پلک او در زمان نوجوانی کم سو شده و به خاطر غیر متعادل بودن پلک (ناتوانی باز نگه داشتن او در زمان طولانی) چشمش از عینک آفتابی طبی استفاده می کند.
دومین شایعه که بیشتر از روی اشتباه است نام معین می باشد که او را به اسم رضا می شناسند و گروهی اسمش را معین می دانند در صورتی که نام وی نصرالله می باشد. رضا شاعر بیشتر آهنگ های معین قبل از خروج وی از ایران بوده و بخاطر اینکه در کاست هایی که منتشر شد نام این دو را در کنار هم به این صورت رضا. معین چاپ کرده بودند بیشتر دوستاران وی به اشتباه او را رضا معین خواندند و یا بعضی ها اسم او را معین تصور کردند.
شایعات بسیار دیگری هم هست همانند اینکه امید برادر معین می باشد در صورتی که معین هیچ نسبتی با امید ندارد (معین ۳ برادر به نام های مصطفی مرتضی و فتح الله داشت که فتح الله در سال ۱۳۸۲ فوت کرده). و یا اینکه معین در آمریکا دارای چند شرکت بزرگ و چند قمار خانه و مشروب فروشی است. در صورتی که او تنها منبع درآمدش فقط از راه خوانندگی و کلاس های موسیقی می باشد. وی از مشروب متنفر است زیرا او به دین اسلام اعتقاد دارد و نماز خود را ترک نگفته و همیشه با خدای خود در راز و نیاز است و همیشه موفقیت خود را در کمک خداوند به خود می داند.
امروزه معین به خاطر موقعیت بالایی که دارد بیشتر از پیش به آهنگ ها و ترانه هایی که قرار به اجرای آن دارد حساسیت نشان می دهد. و از طرف دیگر به خاطر وجود افرادی که هیچ از این هنر والا نمی دانند و فقط صرف داشتن موقعیت مالی بالایی که برخوردارند بیشتر این هنر را به تفریح تشبیه کرده اند کمتر کسی هست که اشعار و آهنگ های مناسب برای معین بسراید و بسازد. به همین خاطر انتشار کارهای جدید از طرف او با فواصل بسیار انجام میگیرد

مستربین
بخش اول
بخش دوم
تبلیغات 
